اظهار درد از عشق
نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
پرده ي خلوت اين غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شکيبا زد و رفت
خرمن سوخته ي ما به چه کارش مي خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نکرد
چه دلي داشت خدايا که به دريا زد و رفت
بود آيا که ز ديوانه ي خود ياد کند
آن که زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت که دوش
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت
چه می شد گل هایی را که هدیه دادم در قلب تو سبد سبد عشق می شد در خانه دلت آشياني گزيدم ويارم وفا نكرد.
با خاطرت شعري سرودم و مطلب ادا نگشت
اشكم جويبار بهاري شد و شكوفه هايت نشكفت
در منظر چشمت چهره اي آفريدم و آن هم دوامي نيافت
در رواق منزل دلت شمعي شدم وآري !
كه طوفان سينه تنگت به آن هم وفا نكرد
در انتهاي سكوت شب با ياد تو گريستم و
افسوس كه آن سيلي شد و جان از كفم نگرفت !
راز دلم با تو بگفتم و اميد وصل يافتم
اما چه حاصل كه تبسمت هم نشاني از وصا ل نداد
جانم به كف گرفتم و دور از ديار شدم
افسوس كه ترك ديار هم در تو اثر نداشت
با كوله بار خستگي و با يك دنيا اميد
بازگشتم و ولي دگر نشاني از تو نبود !!!
بـــا تــو هميشه سبز بودم و اميد من پرواز
بـي تـــو چگونه توانم راه بـيابم در آفتاب ؟
رسيدی از زاه سفرچه عاشق و چه بی خبر